تبليغاتX
ناروزنامه نگار

ناروزنامه نگار

آدم آورد بدین دیر خراب آبادم

گاهی باید به سرعت مقدمات را کنار گذاشت و بی هیچ حشو و زائده ایی به سراغ جان کلام و مغز حقیقت رفت.از سال ۱۳۵۷ که انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید مقوله ای با عنوان صدور انقلاب در دستور کار فعالان انقلابی قرار گرفت که از همان ابتدا نیز به بحث برانگیز ترین مقوله سیاست خارجی جمهوری اسلامی تبدیل شد. اگر چشم را بر این بحث و جدلها ببندیم و ابزارهای مورد مناقشه را کنار بگذاریم باز هم به راههای تجربه شده و تجربه ناشده ای بر می خوردیم که در آن سال ها از زبان رهبران انقلاب برای طی شدن مطرح می شدند که یا گرفتار شعار  می شد و یا در پیچ و خم تیتر های ریز و درشت روزنامه ها گم و فراموش می شد.

دیپلماسی عمومی

اما حالا چرا بعد از سه دهه تازه به یاد صدور انقلاب افتاده ایم. ماجرا اصلا این طور نیست که یک دفعه و بعد از این همه سال آن هم در شرایط موجود رگ انقلابی گری متورم شده و ... . به قول اهل کلامی و فکری امروز دیگر باید انقلاب را به خانه های همسایه صادر کرد چرا که میدان رویارویی در برابر انقلاب به شهر و کوچه و خیابان رسیده است.

درست در برابر همان دیدگاهی که توسط رهبران انقلاب با موضوع صدور انقلاب مطرح می شدُ طرف مقابل در سیستم جهانی نیز مدل حکومتی و حتی سبک زندگی اجتماعی و فرهنگی خود را در دوران غفلت ما بسته بندی و به بازار عرضه می کند.حال این بسته بندی هر نامی که بنابر ذائقه مخاطب پیدا می کند مهم نیست، مهم رسیدن محتویات است و فعال بودن نظام تولید و توزیع و ... ابزارهای این حرکت نیز رسانه ها هستند و محتویات آن نیز فرهنگی است و اندیشگی.

کار به جایی می رسد که این نقل و انتقالات فرهنگی و رسانه ای خود شیوه نامه پیدا می کند و حرفه ای می شود و درس می شود و آموخته، نام آن را هم در دانشگاههای غربی "دیپلماسی عمومی یاpublic diplomacy" می خوانند.

ندانستن قواعد جنگ جدید بخصوص برای اصحاب فرهنگ چیزی جز خسارت نیست، در چنین میدانی باید فکری برای پدافند کرد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:43  توسط مصطفی حریری  | 

زماني كه "ولي‌رضا نصر" مشاور فعلي باراك اوباما رئيس جمهور آمريكا درباره امكان استفاده از مسلمانان در جهت منافع آمريكا سخن گفت شايد كمتر اين اظهار نظرها توجه كارشناسان را جلب كرد، اما امروز سير تحولات جهاني به سمت و سويي كشيده مي‌شود كه بسياري اين گفته‌هاي نصر را دوباره به ياد مي‌آورند.به نظر برخي نصر طراح بخشي از فعاليت‌هاي آمريكا در منطقه و جهان اسلام بوده  و هست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:12  توسط مصطفی حریری  | 

گاهی اوقات نمی توانی در مورد هیچ چیز به جزم و یقین صحبت کنی،گاهی همه آنچه مشهورات زمانه ی تو است با حقیقت مکتوم در تضاد می افتد یا اقلاً آن چیزی نیست که تو سال ها شنیده ای و برایت تایید کرده اند که چنین و چنان.

آن روز وقتی قرار شد یک پرونده را دوباره باز کنم، شاید این فکر بود که بعضی چیزهایی که در این بازگشایی پرونده به آن بر می خورم، مخالف آن چیزهایی باشد که با شنیده های رسمی متفاوتند؛ اما نه تا به این اندازه. ماجرا بر می گشت به یک گفتگوی مطبوعاتی ساده درباره یک فیلم، کارگردانش امد و نشستیم تا گپی بزنیم و حاصلش بشود سیاه کردن چند صفحه ای از کاغذهای کاهی یک مجله،یکی دو هفته ای پس از پایان جشنواره فیلم فجر بود.

قرار نبود اتفاق جدیدی بیفتد، قرار بود چند دقیقه ای درباره فیلم اش بگوید که در خرابه های جنگ سی وسه روزه ساخته شده و تمام. اما یک دفعه خاطراتش مثل بچه های هفت هشت ساله، دوید میانه ی حرف؛ و ما ماندیم باز شدن دفتری جدید.

برگشتیم درست به سی سال پیش، به مهندس سمیعی، که می گفتند لیبرال مسلک بوده- که الله اعلم- به بهشتی که بعد ها اسم اش در ماجرای فارابی ماندگار شد، به بهروز افخمی که آن روزها فقط پشت میز موویلای سازمان صدا و سیما می نشست و ... و این طور می شود که چند روایت غریب همه روایت های معتبر تو را به هم می ریزد و بعد تو می مانی و هزاران روایت غریب و صدها روایتی که حالا نا معتبر شده.

تو می مانی با بچه های دانشجویی که سال های اول انقلاب دوربین دست گرفتن را در "تل فیلم " کرده اند و البته همانجا ادبیات را هم از "جواد محدثی" و اندیشیدن را از "محمد رضای حکیمی" آموخته اند و حالا اکثرشان را نه گرد پیری که غبار فراموشی در بر گرفته، حرفهایی دارند که وقتی می شنوی با حالت تهوع از دفتر "محمد علی فارسی" مستند ساز می گریزی، نه تهوع از حرفهایش که حالت از همه مشهورات به هم می خورد. از همه جزمیات- اگر این یعنی نسبی گرا شدن، بد نیست در زمانه ای که تمام اطراف و اکناف را دروغ و شعار گرفته اندکی و فقط اندکی نسبی اندیشید تا اقلا اندکی دروغ ها را باور کنی.

حالا بعد از چند ماه و بعد از این که خیلی ها را مانند عتیقه از زیر خروارها خاک روزمرگی بیرون کشیده ای و مثل مستنطق وادار به قصه گویی شان کرده ای باز در می مانی.

****

نمایشگاه رسانه های دیجیتال به یکی از غرفه ها تذکر دادم که این تصویری که از ترور پخش می کنی اندکی خشونتش بالاست و شاید مناسب یک پخش عمومی نباشد. تصویر مربوط به جنگ های داخلی لبنان بود، نمی دانم چه شد که کار به روایت کشید، می شناختمش،اندکی تند مزاج است، و گاه این تند مزاجی را با انقلابی گری اشتباه می گیرد، البته به کاری می کند اعتقاد راسخ دارد ... دستم را گرفت و گفت می دانی اصلا یکی از کسانی که خون به دل آوینی کرد همین ابراهیم حاتمی کیا بود. هنوز حرف در دهانم نگشته بود که این یکی چرا که گفت فقط کیفش را در روایت می گذاشت و می رفت، باز خشک شدم،تمام دنیا گرد سرم می چرخید باید گیج می شدم؟ اما او را می شناختم، دوستش دارم به خاطر اعتقادش، در مسند قاضی اش نمی پسندم؛ و گفت محمد علی فارسی هم، باز امان نداد که بپرسم چرا؛"کسی که بگوید مستند می سازم تا نانی بخورم عاقبتش معلوم است" خندیدم،باز هم اشتباه نکرده بودم، می شناختمش، خندیدم: که من هم همین طورم پس اوضاعم معلوم است.

****

کاش می شد در تمام مشهورات را گل گرفت، شاید مشهورات به آن اندازه معتبرند که صاحبان قدرت بخواهند اما مشهورات تاریخ چه بالاخره کودکی پیدا خواهد شد تا مشهور لباس پادشاه را به مسخره بگیرد.

پینوشت: ماجرای روایت، روایت در این یادداشت اولی خیلی گنگ است، بیشتر به روضه خوانی می ماند، شاید پس از این بشود کمی این مظلوم نمایی را کنار گذاشت و به اصل موضوع پرداخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:15  توسط مصطفی حریری  | 

هميشه پايان هر موج از آغاز آن آموزنده تر است. اين كه بداني چه چيز باعث افول مي شود، در مواقع خطر بيشتر به كار مي آيد، براي شروع كافي است كه بخواهي و راه بيفتي كه "خود راه نمايت كه چون بايد رفت" اما آن زمان كه از پاي مي نشيني ديگر كسي حال و حوصله اين را ندارد كه از تو بپرسد چرا نشسته اي.

حاشيه نرويم، وقتي افق ها غبار آلود مي شود و گرد و غبار صبحگاهي حتي تا صلوه ظهر هم مي مياند. ديگر دغدغه آدم ها ديدن جلوي پايشان است كه زمين نخورند، حالا اين كه دو كوچه آن طرف تر چه مي گذرد چه چه اهميتي دارد وقتي ممكن است كه هر لحظه در مقابلت چاهي باشد.

در چنين حالتي تنها يك چيز دور باطل را مي شكند، ديوانگي يا عاشقي، كه از جان بگذري و از چاههاي سر راه و خودت را به آن سوي غبار برساني. مخلص كلام اين است كه هوا بدجور غبار گرفته كسي پيدا شود و افق را نشانمان دهد، لطفا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 4:28  توسط مصطفی حریری  | 

قبل التحریر:قاعده بر این است که مطالب یک وبلاگ حالتی مستمر و پی گیر داشته باشد و البته دوستانی که به این شکل در این فضا فعال هستند مخاطبان ثابت خود را یافته اند. اگر چه وبلاگ به واسطه وبلاگ بودنش خود به بازی شبیه است، آن هم از جنس خاله بازی- دوستان وبلاگ نویس نرنجند پیش از این در این باب بسیار ارّه و تیشه تبادل کرده ایم- اما خوب به هر حال می شود خله بازی را هم جدی بازی کرد که اقل کم دلخوش کنکی باشد.

***

ماجرای مفاسد فرهنگی یکی از صدها سوژه ای است که نویسنده این سطور خزعبلات دست گرفت و به طاق کوبیدش و نا تمام رهایش کرد، که اینجانب ید طولایی در نابود کردن سوژه ها از بکر و غیر بکر دارم. اما بعد از مدتها در ترافیک سوژه های بر زمین مانده دوباره نیم نگاهی به این ماجرا افتاد.

*

چند سالی قبل آن زمان که حضرت وحید خان جلیلی خشت های دوره چهارم سوره را بر روی هم می چید، نویسنده ادامه این قزعبلات-این یکی تعبیر اختراعی نیست؛کپی رایتش مربوط به مرحوم آل احمد است- مشغول کار آموزی عملگی در مکتب سوره بود، از همین حضرت سردبیر بارها داستان عوض و بدل شدن ضرایب اهمیت در رسانه ها را شنیده بود، چه خود از نگاه ایشان فسادی بود ریشه دار. مخلص کلام این که – یا به همان تعبیر لری خودمان- چطور است که نتایج بازی رئال بتیس با بارسلونا در چهارچوب لالیگا از خود آتش زنی دخترک ایلامی از فقر و نداری اهمیت بیشتری پیدا می کند. یا اینکه چرا در روزنامه های ما صدای خرد شدن استخوان های مستضعف جماعت را باید از صفحه های دور افتاده لایی و حوادث شنید و در صفحه اول دعواهای زرگری بر صندلی را حقنه کرد؟ بحث داغ سوره همین عوض شدن ضرایب اهمیت بود و سرطانی که بر رسانه های ما و فرهنگ اطلاع رسانی مان را خیمه زده.

*

این ها همه مقدمه و به قول سینمایی ها فلش بک بود.یکی دو روز پیش "پل نیومن"  هنرپیشه هالیوودی ... رحمت را سر کشید و خلاص! اما مساله برای کاسه های داغ تر از آش تمام نشده بود. تلوزیون جمهوری اسلامی باید خبر را رپرتاژ کند و حتی بخشی از بازی های این بازیگر شهیر! هالیوود را نمایش دهد، روزنامه های صبح که دیگر هیچ همه احول هلیم به درون دیگ صفحه اول شیرجه زده و چند تایشان تیتر صفحه اول را به این هنرمند فقید و متعهد! آمریکا-که فراموش نکنیم که به گفته حضرت مش.... بهترین مردمان عالم را دارد- اختصاص دادند.

*

بگذاریم و بگذریم به یاد ماجرایی از آن پیرمرد افتادم، همو که یک لکن اش تمام گوش های جهان را تیز می کرد که چه تصمیم جدیدی برای خواب شرق و غرب گرفته تا آشفته اش کند. تعریف می کنند به روزنامه ها انتقاد کرده بود که این چه وضع است که همه تان صفحه اول را که باز می کنید نوشته اند، خمینی این طور گفت، خمینی آن طور گفت،بیایید عکس آن کشاورز را چاپ کنید آن کارگر زحمت کش را چاپ کنید که همه بار حرکت کشور را بر گرده های خودشان می کشند.تازه کسی نبود که بگوید که آخر خدا اجداد طاهرت را رحمت کند، مگر خودت چیزی جز سفارش کشاورز و کارگر و مستضعف بر زبانت جاری می کنی؟ حالا اما دیگر صفحه اول روزنامه های از خمینی نمی گویند، جای حرف های او به موضع گیری ائتلاف فلان به علاوه فلان و نتیجه بازی اینتر میلان و آ.س میلان و افاضات حضرات سیاسیون داده شده و تنور آنها همچنان گرم است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:1  توسط مصطفی حریری  | 

روایتی از معصوم علیه السلام است با این مضمون که " الدنیا راس کل خطیئه" دنیاطلبی سر منشاء همه لغزش ها است. این تعبیر خود برای توصیف فساد فرهنگی در هر دو وجه آن – فساد در محتوا و جسم فرهنگ- کافی است. دنیا طلبی اگر وارد بدنه و جسم نهادها و دستگاه های فرهنگی گردد، نتیجه اولیه و کوتاه مدت آن عملکرد فشل دستگاه و نتیجه بلند مدت آن تغییر محتوای تولیدی فرهنگی به تناسب سمت و سویی است که بدنه در آن جهت حرکت می کند. به عبارت بهتر این امکان وجود ندارد که بدنه یک نهاد فرهنگی به سمت دنیاطلبی و مظاهر آن گرایش پیدا کنند و حاصل فعالیت آن در جهت عکس باشد، چه، از کوزه همان برون تراود که در اوست.

حال باید به متن اتفاق بر گردیم. گفتیم جریان فساد فرهنگی در جامعه ایران پس از انقلاب دیرپا تر و موثر تر از فساد اقتصادی بوده است. در حقیقت این طور اشاره شد که اساسا همه انواع فساد ها از فسادهای اقتصادی گرفته تا سیاسی، اجتماعی و اخلاقی همه به نوعی مولود و نتیجه فساد در فرهنگ هستند.

این که یک مسوول در کشور دست به زد و بند، ویژه خواری و ... بزند ناشی از فرهنگی است که در جامعه جریان پیدا کرده ، اگر دقیق تر نگاه کنیم همیشه فرهنگ مصرفی و زیاده خواهی منجر به تولید بیشتر نخواهد شد – که در مورد تولید بیشتر و ذاتی بودن ارزش آن باید بیش از این تامل کرد- بلکه در حواشی خود فزون طلبی هایی را با خود دارد که گاه از خط قرمز های قانونی عبور می کند. بالاخره طمع داشتن هر چه بیشتر می کوشد که از حصار زمان نیز بگریزد و تا آن جا پیش می رود که فاصله میان آرزو و کامیابی را به حداقل برساند. از سوی دیگر وجود چنین تمایلاتی با همه گیر شدن خود به عنوان هنجار اجتماعی تبدیل شده و در فرهنگ اجتماعی تاثیر گذار شده و جایی برای خود دست و پا می کند. یک تعامل دو سویه رفتار فاسد و ساز و کار فرهنگی متناسب با آن برقرار می شود. از سویی رفاه طلبی و تجمل گرایی به فرهنگ غالب تبدیل می شوند و به عنوان ارزش تبلیغ و ترویج می شوند و از سوی دیگر تلاش لجام گسیخته برای دستیابی به آنها اولویت های دیگر فرهنگی را محو کرده و از صحنه خارج می کند.

این تعبیر امام – رحمه الله علیه – که تاکید می کنند، مبارزه با رفاه طلبی جور در نمی آید، ناظر بر همین مساله است؛ تضاد میان این دو اولویت باعث کنار رفتن یکی در صورت بروز دیگری می شود. حال اگر فساد رفتاری و فساد در انگیزه ها در خود دستگاههای فرهنگی اتفاق بیفتد سرعت غلبه فرهنگ جدید چندین برابر خواهد شد و به همین نسبت جامعه آمادگی لازم را برای پذیرش انواع دیگر فساد پیدا می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0:43  توسط مصطفی حریری  | 

اگر برای دستگاه فرهنگی کشور روح و جسمی تصور کنیم، در چنین مدلی ساختار و بروکراسی اداری و اجرایی دستگاه فرهنگی نقش جسم و آنچه به عنوان فرهنگ و ماده کاری این دستگاه مورد توجه قرار می گیرد به عنوان روح خواهد بود. نکته مهم این جاست که این روح مختص به دستگاه فرهنگی نیست بلکه روح فرهنگ در تمام کالبد جامعه جریان دارد و همه بخش ها را از جمله سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را تحت تاثیر قرار می دهد. البته این را نباید از نظر دور داشت که در اغلب موارد رابطه ای عکس آنچه گفته شد برقرار می شود. به این معنا که این بخش های دیگر اجتماع هستند که در جایگاه فاعلیت قرار گرفته و به روح فرهنگ تاثیر می گذارند و به آن شکل می دهند. به هر حال در هر دو صورت این تاثیرات به صورت دو سویه اتفاق می افتد.

***

حال اگر فساد را به عنوان نوعی عارضه در نظر بگیریم این عارضه هم قادر است که جسم دستگاه های فرهنگی را هدف قرار دهد و هم بر روی روح تاثیرات شگرفی داشته باشد.عارضه اگر دستگاه بروکراتیک را گرفتار کند- که کرده است- تنها مانع از درست کار کردن این دستگاه خواهد شد، این می شود که دستگاه بروکراتیک فرهنگی کشور – نه فقط وزارت ارشاد که همه نهادهای متولی- بیش از این اکه تولید فرهنگی داشته باشند، حرف و حدیث دارند و رهنمود. خود چنین دستگاه هایی سنگی بر سر راه کار فرهنگی می شوند و الخ.

****

اگر چه نتایج این نوع عارضه نتایجی نامطلوب و گاه غیر قابل تحمل است، اما تاثیرات اش تنها بر فرایند تولید فرهنگی خلاصه می شود و اگر خود به یک فرهنگ تبدیل نشود – مانند فرهنگ ویژه خواری و باند بازی- که در این صورت پا در حریم روح خواهد گذارد، تاثیرات موضعی خواهد داشت.

با این همه موضوع در باره محتوای فرهنگی و یا همان روح فرهنگ متفاوت است. مساله ای که فراتر از دستگاههای فرهنگی است. روح فرهنگ یک ملت افق های فردا و خصوصیات مسیر و ویژگی های طی طرق را روشن می سازد؛ از همین نگاه است که تمام شئونات زندگی را تحت تاثیر قرار می دهد. از سیاست و اقتصاد گرفته است تا فرهنگ.

***

اجازه بدهید موضوع را با مثالی روشن تر سازیم. گاه ممکن است در یک نهاد فرهنگی- رسانه ای مانند صدا و سیما جسم این نهاد مورد توجه قرار گیرد. جسم چنین نهادی بدنه تولید کننده و ضوابط حاکم بر آن است. بروکراسی بیمار و مدیریت ناتوان می توانند روند تولید فرهنگی را کند کنند.ممکن است به خاطر شیوع فساد – خودخواسته یا غیر از آن- در این حوزه یک برنامه ساز مدتها از این اتاق به آن اتاق سرگردان باشد و در آخر از خیر همه چیز گذشته و کار را رها کند. این می شود شیوع فساد در بدنه. البته باید توجه داشت که شیوع فساد در بدنه آن گاه که ریشه دار شود و عمومیت پیدا کند محتوای فرهنگ را نیز تحت تاثیر قرار می دهد.

حال اگر ساخت برنامه های لوکس، در فضاهایی دور از واقعیت جامعه و در التهاب تبلیغ تجمل گرایی و مصرف محوری و یا ساخت برنامه هایی که به برداشت قشری و از دین دامن می زنند، به یک جریان غالب و جدی در نهادی مانند صدا و سیما  تبدیل شود، چنین فسادی – فساد از دیدگاه آرمانهای انقلاب- دامن گیر محتوای فرهنگی شده است. همچنین نباید نادیده گرفت که مشکل نه به اندازه قد و قامت یک نهاد رسانه ای که به اندازه قد و قامت همه ی نهادهایی است که وضعیتی آرمانی برای آنها در دل فرهنگ انقلاب تعریف شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 2:25  توسط مصطفی حریری  | 

این روزها درباره مفاسد اقتصادی حرف و حدیث زیاد به میان آمده است؛ به خصوص این که دو برخورد موضوع را داغ تر کرده، منظورم برخورد با پالیزدار و عبدالله شهبازی است.یکی از روزنامه های شنبه صبح هم از قول هاشمی شاهرودی گفته بود که مفاسد اقتصادی را در بوق و کرنا کرده اند!

مقام معظم رهبری چند سال پیش مثالی می زدند – که اگر خاطرم باشد در مورد شبیخون فرهنگی بود، شاید هم نه- درباره ی طراری که قفل مغازه ای را می برید و ساده دلی از او پرسید چه می کنی گفت ساز می زنم، ساده دل با تعجب گفت این چه سازی است که صدا ندارد که دزد پاسخ داد صدایش فردا در خواهد آمد.

خدا می داند، ساز مفاسد فرهنگی کی کوک شد و کی زده شد که صدایش به صورت مفاسد اقتصادی و هزار جور مفسده ی دیگر در آمده است. می پرسید مفاسد فرهنگی دیگر چه صیغه ای است؟ پاسخ می شنوی که عقبی برادر!

دوباره برگردیم سر خط. فساد یعنی چه؟ فساد یعنی بر هم خوردن توازن، یعنی این که بعضی چیزها در جای خودشان نباشند تا منافع کسی تامین شود، یعنی تقدم روابط بر ضوابط، یعنی دگردیسی ضوابط برای هم خوانی با منفعت شخصی. یعنی کارها را طوری سامان بدهیم که جهت آب را به سوی ما برگرداند. یک کلام یعنب خر رنگ کن عصر ما. حالا بیاییم و ببنیم که مگر می شود در جامعه ای که فرهنگ درست و درمانی دارد بدون این که آب از آب تکان بخورد ، حقی را جا به جا کرد. برای جامعه ای که می داند در کجای تاریخ است و قرار است به کجا برود یعنی الفبای فرهنگش کامل است و می تواند ساخت هر کلمه ای را در حوزه زندگی تحلیل کند، نمی شود بر روی گنجشک مرده نام بلبل گذاشت. حالا باید اصل ماجرا را هدف گرفت تا بشود با بزک فروع آن ها را به جای اصول قالب کرد. کرم های فساد از همین نقطه در فرهنگ انقلاب نفوذ کردند تا زمینه را برای انواع مفاسد دیگر آماده سازند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:52  توسط مصطفی حریری  | 

تصمیم بر این بود که در این پنجره هم تخته شود؛چرایش را باید در مشکل صاحب وبلاگ با بازیهای جدیدی جستجو کنید که در دوره و زمانه ی ما برای بازی دادن ذهن ها و اندیشه ها بافته شده اند.تا همه را به خودشان مشغول کنند، تا آخر و عاقبت ما چیزی از آخر و عاقبت نارسیس کم نداشته باشد. اگر بازی خوردن و خود شیفتگی را از دنیای وبلاگ بازی کنار بگذاریم برای کسانی که دستی هر چند کوتاه به خرمای رسانه دراز دارند، اندکی غیر منطقی است که وقت جدی را صرف پر کردن صفحات شخصی مجازی کنند. معمولا برای چنین افرادی وبلاگ نویسی فرصتی است برای سخن گفتن از چیزهایی که جایی در فضای رسمی رسانه ای که در آن کار می کنند ندارد. مانند یادداشت های شخصی و یا مطالبی خارج از حوزه ی کاریشان؛با این وصف و با توجه به این که محتوای این وبلاگ و فضایی که نویسنده در آن فعال بود کاملا مشابه بودند، لذا رها کردن این تک نوشته ها منطقی به نظر می آمد. اما چه باید کرد با اجبار زمانه؛ وقتی حرفهایی پیش می آید که در عین اهمیت روز به روز شخصی تر می شود و مخاطبانش خاص تر و روز به روز فضای رسانه ای برای طرح اش تنگ تر می گردند. چاره ای نیست جز قناعت به همین "یک کفه دست" فضای بر روی شبکه اینترنت و حرفهایی زمزمه وار.

***

امروز فرصتی پیش آمد برای دیدن تئاتر "کانال کمیل" که آنچنا که حافظه یاری می دهد این بار اولی نبود که اجرا می شود و خاطره ای از اجراهای قبلی اش در ذهن بود. نمایش نامه ای بود درباره شهدای گردان کمیل؛ اندکی تلخ و کمی تند، اما بسیار بسیار با ذائقه جور در می آمد و البته خوب روایت تاریخ می کرد. فارغ از شعار دادن و تبلیغات بی مایه کردن طعنه می زد، هر چند آنهایی که مورد طعنه قرار می گرفتند مطمئنا یا چنین زبانی را اساساً نمی فهمند و یا اگر بفهمند هم سالهاست که گوششان بدهکار چنین ناله هایی نیست. برای آن ها جنگ دیگر افسانه ای به پایان رسیده است.

کل روایت درباره مظلومیت رزمندگان گردان کمیل بود و این که نمی خواهند و نمی پسندند که جنازه هایشان پیدا شود و باز گردد و بنده از آن برداشتی سمبلیک کردم؛ که کجا برگردند و اصلا کجا باید برگردانندشان؛ مگر در همان زمان بودنشان نمی گفتند که بسیجی شهید جبهه ها و مظلوم شهرها، و الان و در این دوره که دیگر جایی برای او نیست. طعنه می زد به ستاد نشین ها و آنهایی که همان زمان هم خط شکن ها را فراموش کرده بودند و شاید اگر کمی عقب تر و تا پشت جبهه می آمد می توانست جماعتی را ببیند که شاید اگر رادیو و تلوزیون نبود فراموش می کردند که جنگی وجود دارد یا نه، مشغول کاسبی بودند و والسلام.

جالب این که سالن پر بود و از هر طیفی و تیپی در سالن تئاتر شهر حضور داشتند. حتی اگر همه مانند من بلیط ها را با رابطه بدست آورده باشند همین که سالن برای چنین نمایشی کاملا پر بود مهم است و محل تاکید.اما در عین حال به این می اندیشیدم که جماعتی که پیا نمایش نشسته اند چند نفرشان تندی و تیزی کار را و لبه تند انتقادش را درک می کنند و هر کدامشان تا چند ساعت پس از نمایش به آن فکر می کنند. در ذهن به دنبال تصور امکان وقوع اتفاق شگفت در میان تماشاگران نبودم، تنها با خود کلنجار می رفتم که داستان چیست که حرف های به این روشنی حتی به چشم هم نمی آید.

نمایش تمام شده است. تماشاگران با ادای احترام بازیگران دست می زنند و من هنوز مانده ام که آیا باید کف بزنم یا نه؟ به این فکر می کنم که آیا هنوز کسی با خود می پرسد که چرا هشت سال جنگ برای ما رخ داد و چرا آدم هایی از این جنس را در خود پرورش داد و این آدم ها چه می خواستند و چرا جنگیدند. هنوز که هنوز است به نتیجه نرسیده ام. همه چیز در حال تغییر است با سرعتی بیش از آن چه بوجود آمده است، آدم ها به تبع فرهنگی که در آن رشد کرده اند تغییر می کنند و آنچه متناسب با فرهنگ جدید نیست پشت سر گذاشته می شود. تنها نشانه هایی باقی می مانند که این نشانه ها نیز در دل فرهنگ جدید معانی جدید می یابند، معانی که با اصل موضوع از زمین تا به آسمان دورند و متفاوت. این گونه است که دیگر پرداختن به جنگ و آدم های آن نوعی پرداختن به یک موضوع تاریخی می شود، آدم هایی که در هر کشوری پیدایشان می شود؛ کافی است تا خاک مملکت مورد تهدید بیگانه قرار بگیرد تا این که کسانی پیدا شوند و جان شان را کف دست بگیرند و بروند و تهدید را رفع کنند. با این همه هنوز بعضی حرف ها در گوشم زنگ می زند:

"نباید شهادت را تا این اندازه به سقوط بکشانیم که بگوییم در عوض شهادت فرزندان اسلام، تنها خرمشهر و یا شهرهای دیگر آزاد شد... ما هدفمان بالا تر از این حرف هاست... ما می گوییم تا شرک و کفر هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم. ما بر سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم. ما تصمیم داریم پرچم لا اله الا الله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز در آوریم."(1)

--------------------------------------------------------

(1)   پیام قطعنامه 29/4/67

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:41  توسط مصطفی حریری  | 

هفته نامه شهروند امروز به سردبیری داماد جناب "ع.باقی" یکی از پرونده های اصلی هفتگی اش را به مقوله "تظاهر به ساده زیستی" اختصاص داده است. چند مصاحبه و یادداشت و خاطره به اضافه یکی دو "نیمه پنهان" به سبک پاورقی های کیهان که در آنها پرده از چهره ریا کار و دو روی رهبر کره شمالی برداشته شده است.
 
در مذمت ساده زیستی تجمل گرا!
 
پرونده شهروند امروز آنقدر نکته خواندنی دارد که شاید در این کوتاه نشود به همه آن پرداخت اما اگر فرصت خواندن همه اظهار نظرات را ندارید خاطرات جناب عباس عبدی را از دست ندهید.
بد نیست دوستانی که ایشان را نمی شناسند و یا فقط از حضرت عبدی سوابق دوران تصدی سید محمد خاتمی را به یاد دارند بدانند که عباس عبدی یکی از اعضای فعال "دانشجویان پیرو خط امام" و از کسانی بود که از دیوار بی اعتمادی بالا رفت تا استکبار جهانی را سر جای خودش بنشاند- هر چند بعدها از این که از دیوار راست بالا رفته پشیمان شد و حس کرد که جوانی کرده و چه فرصت هایی را با این شیطنتش به باد داده!- و البته بعدها هم در همان سال های دهه 60 از جماعتی به شمار می آمد که به چپ مسلمان معروف شدند.
ای کاش خوانندگان یادداشت های ژورنالیستی فرصت داشتند و حال و حوصله ای، تا سری به کتابخانه ها و آرشیو ها بزنند و نگاهی به مقالات و یادداشت ها و سخنرانی های آتشین – و انصافا انقلابی- چپ های مسلمان در نشریات سال های دهه اول انقلاب بیندازند. حمایت از مستضعفین، مبارزه با سرمایه داری، مبارزه با استکبار، صدور انقلاب و البته تذکر و توصیه همیشگی آنها به حاکمان؛ یعنی "ساده زیستی".
" انقلاب شد با روحیه ای مملو از ساده زیستی و چنان شد که بسیاری از افراد از فرط خجالت حتی رویشان نمی شد اتومبیل شیک خود را به خیابان بیاورند و لوازم بسته بندی و به پستوخانه ها منتقل شد، زیرا که از چشم غره های مردم در امان نبودند. ابتدا مردم را گروه گروه به کاخ های سعد آباد و نیاوران می بردند تا بدانند خاندان شاه در چه کاخ هایی زندگی می کردند و چه تجملاتی داشته اند کاخ هایی که امروز در برابر تجمل خانه های عده ای محلی از اعراب ندارند."
یکی از سجیای اخلاقی جناب عبدی در نقل این خاطرات صراحت و صداقت ایشان است که متاسفانه در برخی از سطور رعایتش فراموش شده ، خواننده با نقلی بیهقی وار روبرو می شود به طوری که اگر کسی ایشان و زمان مورد نظرشان را نشناسد و نداند گمان خواهد برد عباس عبدی از دوره ای بس دور سخن می گوید، که پدر پدر بزرگش نیز هنوز متولد نشده است. و البته تواضع ایشان هم به هیچ وجه اجازه نمی دهد تا به خود سهمی هر چند اندک از حوادث تاریخی اختصاص دهد. فعل ها " می بردند" و "می خوردند" و... می شود و آقای عبدی یا بهتر بگوییم دانای کل قصه هم تنها به نگاه کردن اکتفا کرده است. حتی سخنی هم از عقیده شخصی وی در آن سال ها به میان نمی آید؛ و اینکه اگر اشتباه می کرده اند دلیل اش چه بوده و حالا چگونه هدایت شده اند!
در جایی دیگر جناب عبدی اشاراتی دارند روان شناسانه، به مقوله ساده زیستی؛ که تسلط شان را به روش تحلیل "زیگموند فروید" نشان می دهد:
"برخی با رغبت و اختیار ساده زیست بودند یا شدند، برخی هم از روی ریا و دورویی با جماعت همرنگ شدند و در نهایت ارضای تجملات یا سرکوب شد و یا به پشت پرده رفت."
بلافاصله هم یک نمونه مطالعاتی یا به بیان فرنگی آن "case study" را هم در قالب خاطره معرفی می کنند که مربوط می شود به جریان جشن عروسی خانم ابتکار و بعدها فرزند خانم ابتکار. و البته نتیجه گیری فرویدی می ماند برای بعد از اینکه خواننده "با فضای آن روزها آشنا شد" و نوبت به دولت آقای هاشمی رفسنجانی رسید:
" تمام تمایلات سرکوب شده چون غده های چرکین سر باز کرد و جامعه این بار از این طرف بام افتاد."
با این همه توصیفات عبدی از دوره هاشمی هم خواندنی است. عبدی طرح "مانور تجمل" هاشمی را نیز " حداقل در اخلاق انقلابی مذموم" می داند؛ اما همان طور که اشاره کردیم، ساده زیستی را موجب خفه شدن خواسته های طبیعی بشری معرفی می کند که سبب عقده ای شدن علاقه مندان به تجمل شده و همین می شود که در دوره سازندگی خودشان را با تجمل خفه می کنند. پس همه مشکلات به همان ساده زیستی اول انقلاب بر می گردد.
عبدی در پایان نقل خاطرات و افشاگری هایش باز هم یک تحلیل ارائه می دهد، آن هم از نوع سیاسی و جامعه شناختی. خلاصه نظریه آقای عبدی این است که وقتی نخبگان در راس یک جامعه به دلیل ضعیف شدن ارتباط شان با مردم، خود نیز دچار ضعف می شوند، می کوشند با زرق و برق تجملات، نقاط ضعف شان را بپوشانند. اما در ادامه متذکر می شود که همیشه تجملات ماشین لوکس و .. نیست، بستگی به اوضاع اجتماعی و اقتصادی جامعه دارد، بطور مثال از دیدگاه ایشان در شرایطی مثل شرایط حال طرح ساده زیستی خود نوعی تجمل به حساب می آید آن هم از نوع معنویش تا ضعف ها را بپوشاند. و باز هم مردم می شوند مرغ عزا و عروسی!
اما چند سوال:
- اول اینکه جناب عبدی مشخص نکردند که بالاخره این مردم اگر بخواهند مرغ عزا و عروسی نباشند و در عین حال ریاکار نشوند، دو رو نباشند، هزار جور عقده و دمل چرکی نگیرند که ده سال بعد سرباز کند و .. چه باید بکنند. ساده زیست تجمل گرا باشند یا تجمل گرای ساده زیست و یا هر دو؟
- دوم اینکه ایشان مشخص نکردند حدود ساده زیستی چقدر است؟ ماشین لوکس چند صد میلیونی اشکال دارد؟ یا ندارد؟ اگر فلان لوستر چندین میلیونی را استفاده نکنند آیا باز هم باعث دمل می شود؟
- سوم این که در چه صورتی ممکن است که ساده زیستی و ترویج آن خودش تجمل گرایی محسوب نشود. لطفا صریحا بگویند که کدام کاندیدای ریاست جمهوری اگر تبلیغ ساده زیستی را عنوان کنند؛ خطر "ساده زیستی تجمل گرا" رفع می شود.
- چهارم اینکه تکلیف جماعت ساده زیستی که در دوره دولت سازندگی هر چه سعی کردند تا از آن طرف بام بیفتند و تجمل گرا شوند ممکن نشد چیست؟ آیا آنها هم به دمل و عقده خود تجمل گرا بینی مبتلا می شوند؟ آیا می توانند ساده زیستی شان را از نوع "ساده زیستی تجمل گرا" محسوب کنند و جلوی سر و همسر فخر بفروشند که اگر نان برای خوردن ندارند این خودش یک نوع تجمل گرایی است؟
پانوشت:
۱- باز هم این مثنوی تاخیر شد.
۲- در شرح و بسط بند یکم: اساسا تعطیلی عدالتخانه من را بر آن داشت تا به سلک وبلاگ نویسان در آیم، اما بد نیست که این وبلاگ هر از چند گاهی رونقکی داشته باشد.
۳- یادداشت حاضر هم از سلسله مطالبی در عدالتخانه است.
۴- و دیگر هیچ..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 3:2  توسط مصطفی حریری  |